|
وباز هم ميگويي که بايد زنده بود و زندگي کرد؟؟؟
|
آدمي آن روز که آفريده ميشد شايد اصلا
نميدانست که دست تقدير اينگونه بيرحمانه
بر پيکر حقيرش تازيانه ميزند. شايد اصلا
نميدانست زندگي معناي واقعي نخواستن
است آن هنگام که ميخواهي و نميتواني
وآن هنگام که نميخواهي و ميتواني و
درست آن لحظه است که ميگويند اختيار در
وجودت نعمتي است که انکار ميکني. اين
کدامين اختيار است که ناتانائيل کودکان
خود را زاييده وسرنوشت آن ها را از بدو
تولد رقم زده و باز هم اختيار دارد که هر
کاري بکند.کدامين اختيار است که اجازه
ميدهد او بزايد وقتي که کودکش نميخواهد
يا اصلا شعور نخواستن را ندارد.
انگار همه ي زندگيم را مه فرا گرفته
ودر پس روشنايي پوچي از سوي
دوردست ها زنده ام وباز هم ميگويي که
مختارم که بمانم يا نمانم وباز مينويسم از
سر خط.
اي ناتانائيل ديگر بس است برايم اين همه
حقارت زير شعله هاي نا مرئي نگاه
ديگران .
باد نوروز وزيـــده است به كوه و صحرا
جامه عيـــد بپـــوشنـــد، چه شاه و چه گدا
بلبل باغ جنان را نبـــود راه به دوست
نازم آن مطـــرب مجلـــس كـــه بود قبله نما
صوفى و عارف ازين باديه دور افتـادند
جــام مى گير ز مطــرب، كه رَوى سوى صفا
همه در عيد به صحرا و گلستان بروند
من ســرمست، ز ميخـــانه كنـــم رو به خدا
عيد نوروز مبارك به غنــــى و درويش
يــــــار دلـــــدار، ز بتخـــانــــه درى را بـــگشا
گر مرا ره به در پير خــــــرابات دهى
بــه سر و جان به سويش راه نوردم نه به پا
سالها در صف اربــــــاب عمائم بودم
تـــا بـــه دلـــدار رسيدم نـــكنم بـــــاز خــطا
8354
8
3
5
4
.
.
و دیگر دنیا پایان می یابد
یا هو...
ستاره ی سهیل تو در آسمان پرواز می کند
این تیره تیره قلب من با نور شهناز می کند
ازقصه ی غمت هنوزلیلازاری می کند
بادرد تو چشمان بی ثبات من آرام غم ساز می کند
یکتا فرشته ای تو در تاریخ این جهان سرد
گویا که عرش از ماتم فرشته ها سرسام آغاز می کند
امشب تو در کنار من در سینه ام فریاد می کنی
از عطر این صدا دلم مست آغاز می کند
گفتم چونان شهاب آیی و رد شوی
لیکن نگاه تو بر پیکر خمم صورت نواز می کند
بر روی نیزه بودی و بوی کلام او روی لبان تو
همچون صفای سرو بر گونه ی زبر دلم ناز می کند
یا شاید ستاره ای است که در کهکشان مات و مبهوت اطراف از فرشته ها استقبال می کند
گنبدت را می گویم همان که وقتی نگاهم به برق طلایی اش می افتد چشمه ی
خشکیده ی دیدگانم نمناک میگردد و جویبار های اشک در تنه ی زبر صورتم جاری می گردند
... ادامه دارد...
برایم می سازی و امروزآمده ای و با اشکهایت این خانه را روی سرم می کوبی
عده ای میگویند خدای عشق آسمان زهره است اما من میگم این تیر که خدای این حرفاست
کار من از گریه گذشته از این می خندم
(سهراب ((شهید قلم)) )
اول سلام
باتوام خود تو آره تو
حالت خوبه
من میدونم خودتم میدونی کیلویی هم بخوای حساب کنی
بیشتر ازاین می ارزی